قربون زبان فارسی برم

درخواست حذف این مطلب

از وقتی تو خونه کار می کنم، چون اجاره ی کارگاه ندارم و تلفنم بیزینسی نیست تا بخوام بیشتر براش بپردازم، نصف قیمت اجرت می گیرم و کارم در دوزی بی نقصه. هر مدلی که باشه. و هر نوع پارچه.

بخاطر همینه که یک پارچه فروشی حدود دوازده ساله برام مشتری می فرسته. یعنی اگر ی ازش بپرسه خیاط خوب با قیمت مناسب سراغ داری، شماره ی منو بهش میده. 

دیروز یه خانم مسن زنگ زده که قیمت بگیره. اندازه رو ازش گرفتم، حساب کتاب   و بهش گفتم چقدر می گیرم. گفت: 

_خدای من! یعنی از قیمت پارچه ام بیشتر!!!

گفتم: 

_ اما الآن شما توی حراج و یک سوم قیمت پارچه یدین.

_ شما از کجا می دونی؟!

_ از اونجا که فقط یه پارچه فروشی برای من مشتری می فرسته می دونم کی حراج داره. 

_نمی شنوم... چی گفتین؟

بلند تکرار : 

اون پارچه فروشی که به شما شماره منو داده تنها جاییه که من بهش شماره دادم که برام مشتری بفرسته و می دونم کی حراج داره.

_ بسیار خوب. برای اندازه گیری و نصب هم می آیید؟

_ نه. خودتون اندازه ی قاب پنجره را بگیرید و با پارچه بیارید، من براتون می دوزم و بعد شما میاید ببرید. 

_  پس به جز دوختن ، چه خدمت دیگه ای با این قیمتی که میگید انجام میدید؟!

بهترین موقعیت بود که از زبان مادری استفاده کنم و خودمو تخلیه ی روحی کنم. وگرنه بعد از قطع تماس عصبی می شدم که هنوز مردم نمی فهمند وقتی همه چیز گرون بشه، مزد خیاط هم گرون میشه چون خیاط هم باید نون بخوره، اجاره خونه بده  و زندگی کنه. پس آروم به فارسی گفتم:

_ اتاقتونو جارو می کشم، اگه لازم بود گردگیری هم می کنم. یه وقت اگه ید داشته باشید... ظرفای شب قبل رو هم نشورید تا برسم.

_ من نمی شنوم، بذارید سمعکمو وصل کنم... یه دقیقه لطفآ.

تا رفت من دم در گوشیو محکم گرفتم و راحت خندیدم...

_ الو؟... لطفآ تکرار کنید، من حرفای آ تونو نشنیدم.

_ زنگ بزنید جاهای دیگه بپرسید اگه دوبرابر من یا بیشتر بهتون قیمت ندادن، من براتون مجانی می دوزم. البته با سابقه ی کاری سی و دو سال دوزی باشن.

حالا رفته صدجا بپرسه ببینه کی میگه کمتر از دوبرابر که من مجانی بدوزم... رویاهاش خوش!



جابجایی های کوچک

درخواست حذف این مطلب

دیروز غروب ابری دلگیری داشتیم. تصمیم گرفتم برای گذروندن وقت به بالکنیم برسم. 

عقب ایستادم و نگاهی ، دیدم میزی که جلوش بودا نشسته و جا خوش کرده با دو سه تغییر کوچک و سریع، خیلی قشنگتر جلوه میکنه. و همینطور هم شد.

نمی دونم چرا شما بهم نگفتید که بخصوص جای دو گلدان مستطیل بالایی اصلآ مناسب نیست. جای نظرات باز بود ولی بهرحال دو نکته در مورد دکوراسیون بلدم که براتون می نویسم:

قرینه سازی همیشه هارمونی زیبایی به محیط میده.

دوم اینکه از سه تا فوقش چهار رنگ بیشتر استفاده نکنید. بخصوص برای داخل خونه. 

ع های قبل و بعد را میگذارم تا ببینید:

و حالا:

اینجا هم این شکلی شده:

فکر می کنم گاهی در زندگی هم با تغییرهای کوچک می تونیم زندگیمونو قشنگتر کنیم.

ناامنی

درخواست حذف این مطلب

چند روزه برای هر وبلاگم که کلیک می کنم آگهی میده که: ناامن هستی!

این قِر جدیده یا واقعآ دارن تهدید میکنن که سانسور کن!؟


شما هم این حروف قرمز براتون میاد وقتی وارد وبلاگتون میشید؟


الآن از طرف هیئتی که برای مسابقه در قشنگترین بالکنی شرکت کرده بودم تلفن و گفتن دوشنبه برای بازدید میان. فکر کنم شک که شاید تقلب کرده باشم و تمام این خوشگلا تو بالکنیم نیستن!

ولی خوش خبریه چون اگه خوششون نمی اومد اهمیتی نمیدادن و رد می .

فکر می کنم برنده شدم! 

قربون زبان فارسی برم

درخواست حذف این مطلب

از وقتی تو خونه کار می کنم، چون اجاره ی کارگاه ندارم و تلفنم بیزینسی نیست تا بخوام بیشتر براش بپردازم، نصف قیمت اجرت می گیرم و کارم در دوزی بی نقصه. هر مدلی که باشه. و هر نوع پارچه.

بخاطر همینه که یک پارچه فروشی حدود دوازده ساله برام مشتری می فرسته. یعنی اگر ی ازش بپرسه خیاط خوب با قیمت مناسب سراغ داری، شماره ی منو بهش میده. 

دیروز یه خانم مسن زنگ زده که قیمت بگیره. اندازه رو ازش گرفتم، حساب کتاب   و بهش گفتم چقدر می گیرم. گفت: 

_خدای من! یعنی از قیمت پارچه ام بیشتر!!!

گفتم: 

_ اما الآن شما توی حراج و یک سوم قیمت پارچه یدین.

_ شما از کجا می دونی؟!

_ از اونجا که فقط یه پارچه فروشی برای من مشتری می فرسته می دونم کی حراج داره. 

_نمی شنوم... چی گفتین؟

خیلی بلند تکرار : اون پارچه فروشی که به شما شماره منو داده تنها جاییه که من بهش شماره دادم که برام مشتری بفرسته و می دونم کی حراج داره.

_ بسیار خوب. برای اندازه گیری و نصب هم میاید؟

_ نه. خودتون اندازه ی قاب پنجره را بگیرید و با پارچه بیارید، من براتون می دوزم و بعد شما میاید ببرید. 

پس به جز دوختن ، چه خدمت دیگه ای با این قیمتی که میگید انجام میدید؟!

بهترین موقعیت بود که از زبان مادری استفاده کنم و خودمو تخلیه ی روحی کنم. وگرنه بعد از قطع تماس عصبی می شدم که هنوز مردم نمی فهمند وقتی بعد از پنجاه سال مثلآ همه چیز گرون شد، مزد خیاط هم گرون میشه چون خیاط هم باید نون بخوره، اجاره خونه بده  و زندگی کنه. پس آروم به فارسی گفتم:

_ هیچی... اتاقتونو هم جارو می کشم، اگه لازم بود گردگیری هم می کنم. یه وقت اگه ید دارید هم تعارف نکنیدا... ظرفای شب قبل رو هم نشورید تا خودم برسم و ترتیبشونو بدم.

_ من نمی شنوم، بذارید سمعکمو وصل کنم... یه دقیقه لطفآ.

تا رفت من دم در گوشیو محکم گرفتم و راحت خندیدم...

_ خب حالا بگید من جملات آ تونو نشنیدم.

_ زنگ بزنید جاهای دیگه بپرسید اگه دوبرابر من بهتون قیمت ندادن، من براتون مجانی می دوزمشون. البته با سابقه ی کاری سی و دو سال دوزی باشن.

حالا رفته صدجا بپرسه ببینه کی میگه کمتر از دوبرابر که من مجانی بدوزم... رویاهاش خوش!



ناامنی

درخواست حذف این مطلب

چند روزه برای هر وبلاگم که کلیک می کنم آگهی میده که: ناامن هستی!

این قِر جدیده یا واقعآ دارن تهدید میکنن که سانسور کن!؟


شما هم این حروف قرمز براتون میاد وقتی وارد وبلاگتون میشید؟


الآن از طرف هیتی که برای مسابقه در قنگترین بالکنی شرکت کرده بودم بهم تلفن و گفتن دوشنبه برای بازدید میان. فکر کنم شک که شاید تقلب کرده باشم و تمام این خوشگلا تو بالکنیم نیستن!

ولی خوش خبریه چون اگه خوششون نمی اومد اهمیتی نمیدادن و رد می .

دروغ نگم، برنده شدم! 

یه روز ابری بهار

درخواست حذف این مطلب

دو هفته ای میشه بهار سیدنی داره تلافی زمستون خشکشو در میاره. و من اصلآ نمی تونم خوشحال باشم. 

این زانوهای معیوب مدام منو به درد مهمون می کنند و نمیذارن مثل قدیما برم و دیوونه وار زیر بارون وایسم و دستامو از بغل باز کنم و بذارم آسمون هر چی دلش می خواد بباره.

تجربه ی خوبی بود، اگه می تونید امتحانش کنید و عشق کنید.

بذارید بارون شما رو بشوره. خیستون کنه. بهتون آرامشی بده که هیچی دیگه نمی تونه.

بارون زمستون این مزیت رو محاله داشته باشه. سرما نمیذاره لذت ببری.

امروز هم یه روز ابری و بارونیه. سرده... سرد!

mr okey

درخواست حذف این مطلب

دوران جوونی خیلی خوش بین بودم. در مورد هر مسئله ای! هر مشکلی. 

برای هر چیزی یه دلیل می تراشیدم. مثل وقتی آدم عاشقه و معشوق هر کار مخالف با سلیقه ی شخصی و حتی آداب اجتماعی می کنه، یه بهانه براش می تراشه. نمی خواد واقعیت اینکه هر ی ایرادهایی داره رو بپذیره و باهاش کنار بیاد یا اون طرف رو رها کنه بره پی کارش!

حتی وقتی روزای اول تنهاییمون با مزدک بود همش فکر می همه چی درست میشه. (که البته اون روزا از نظر من، درست شدن به معنی برگشتن به اوضاع قبلی زندگیمون بود) فکر نمی هیچوقت اون روزی نمیاد که همه چی اوکی باشه. هر مشکلی که حل بشه و ازش بگذریم، فقط شکل عوض می کنه و بعدی میاد رو.

یه روز که خیلی دلتنگ بودم، رفته بودم وسایل خیاطی ب م که دیدم یه عروسک گوش آبی بامزه اونجا تو قفسه نشسته و انگار داره بهم لبخند میزنه. جالب بود که روی تی اش نوشته بود: ok

اونقدر دوستش داشتم که برش داشتم و بهش گفتم: تو باید همیشه پیش من باشی تا یادم بیاری که هر مشکلی پیش بیاد، یه روز اوکی میشه. 

و همچنان این گوش با منه. 

حد اقل بیست سال از یدنش می گذره و هر وقت می خوام بندازمش دور، دلم نمیاد. دوستش دارم. یه جور دلگرمی بهم میده ولی حالا به شکلی دیگه... بهم میگه: این نیز بگذرد!

بفرما با آقای اوکی آشنا بشید:

دوست داشتنی نیست؟

بهشت کوچک من

درخواست حذف این مطلب

امروز باز هم بنا به تشویق مسئول اجاره خونه مون و شیرین عزیز، می خوام در مسابقه شرکت کنم. کار یه رو باید تموم کنم که فکر کنم تا ظهر تموم بشه و بعد می خوام بشینم و ع ا رو بفرستم و فرم را پر کنم. 

اگه ببرم امسال جایزه ی بیشتری براش گذاشتند. دویست دلار!

فکر کنم شانس برای بردن را داشته باشم، فعلآ خودم با شماها کیفشو می کنیم. 

گلدونای گردی که به دیواره، یه روزی جای لامپ چراغ اتاقمون بود. وقتی بخاطر اتصالی مجبور شدم عوضشون کنم، حباب هاشو دور نریختم چون دوستشون داشتم. شدن گلدون! خیلی هم قشنگتر شدن.

این دو گلدون بزرگ  کاکتوس زیبا رو دو ساله دارم. ولی روز اول اندازه ی یه انگشت کوچولو بود که یکی از دوستام بهم داد. الآن دور این یکی پر از هموناست که هر کدوم یه ظرف این شکلی میشه. فقط صبوری می خواد و توجه بهشون... 

ع زیر مربوط به چند ماه پیشه:

                                

این گلدونای خال خالی، ظرف ماست هاییه که از خواربار فروشی می یم. وقتی خالی شدن، شستم و توشونو رنگ ارزونی یدم و رنگ .

 توضیحات رو برای ایده گرفتن شما نوشتم.

روزهای بارونی

درخواست حذف این مطلب

سالهاست بخاطر درد آرتوروز از روزهای بارونی دل خوشی ندارم. اما هفته ی پیش تا بحال تا تونستم خودمو سرگرم و کلی کار مثبت انجام دادم.

اول اینکه از رنگ ک نت های آشپزخونه بدم می اومد. دوازده سال هم صدام در نیومد و هی با اون کاغذ های پشت چسب دار روی درهاشو پوشوندم. ولی دورهاش رو نمی شد کاری کرد.

همسایه ای داریم به اسم دنیس که ماهی یه بار با هم میریم سینما. البته اگه خوبی که به سلیقه ی هر دومون جور باشه. بهم گفت که ک نت هاشو رنگ کرده. فکر چه کار سختی!!! 

گفت آسون نیست ولی به این سختی هم نیست.

خلاصه کنم که از رنگ بد کِرِم که صد سال پیش مُد بود و بهرحال ک نتای منهم قدیمی شده بودن، راحت شدم. همسایه ی دیگه مون نقاشی میکنه بهم گفت ششصد دلار می گیره و برام دو روزه رنگ میکنه. 

خودم با رنگ سفیدی که گرفتم رنگشون . دستگیره ها و حاشیه ی پایینی را هم خودم رنگ آکرلیک مشکی داشتم و نتیجه این شد:

اون سیب های بالا هم سبز بودن که با همون اکرلیک قرمز شدن. انار را از بازار تو سفر اخیرم یدم. بذارید ع دریچه را هم براتون بذارم که با دوتا از هدایا ی فرنگیس که کدو حلوایی بودن و همچنین دوتا قو هدیه ی فهیمه تزیین (دخترا رو داشتم):

اینم یکی از هدیه های نگین مهربونم که دوتا خوشه ی انگور قشنگ و شاداب بود. این ع مربوط به قبل از دکور و رنگ جدید آشپزخونه هست. من هر از چند ماه یه بار، تمام دکورهامو می شورم و جاهاشونو عوض می کنم. تنوع خوب و بی جیه:

اینم یکی از چندین هدایای مینوی عزیزم که همیشه رو میزمه:

دیروز هوای ابری خیلی بدی بود. قبل از اینکه مزدک سر کار بره ازش خواستم منو جلوی در مرکز ید پیاده کنه. چهارتا ن جدید لازم داشتم. دونه ای بیست تا شصت دلار بودند! 

یک متر و نیم  پارچه یدم نُه دلار و خودم چهارتا رو دوختم، کاری نداره واقعآ. فقط زیپ هاش مونده. حتی می خوام بجای زیپ، پایینشونو دست دوزی کنم. برام کاری نداره زیپ دوختن، اما فکر می کنم با دست دوزی مرتب تر بشه. فقط موقع شستنش یه دقیقه باید بشکافم و بعد باز یه دقیقه بدوزمش. مدام که شسته نمیشن.

این پارچه طوسی ساده بود خودم از یه تکه پارچه ی براق که داشتم نوار ب و روش طرح دادم

لباس های زن های ن بالا مثل پایینی صورتی بود که با ماژیک قرمزشون ولی بهتر بود نمی چون رنگ خا تری و صورتی با هم ترکیب شیکی داره.

 

mr okey

درخواست حذف این مطلب

دوران جوونی خیلی خوش بین بودم. در مورد هر مسئله ای! هر مشکلی. 

برای هر چیزی یه دلیل می تراشیدم. مثل وقتی آدم عاشقه و معشوق هر کار مخالف با سلیقه ی آدم و حتی آداب اجتماعی می کنه، یه بهانه براش می تراشه. نمی خواد واقعیت اینکه هر ی ایراد هایی داره رو بپذیره و باهاش کنار بیاد یا اون طرف رو رها کنه بره پی کارش!

حتی وقتی روزای اول تنهاییمون با مزدک بود همش فکر می همه چی درست میشه. (که البته اون روزا از نظر من، درست شدن به معنی برگشتن به اوضاع قبلی زندگیمون بود) فکر نمی هیچوقت اون روزی نمیاد که همه چی اوکی باشه. هر مشکلی که حل بشه و ازش بگذریم، فقط شکل عوض می کنه و بعدی میاد رو. بقول معروف: دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. 

یه روز که خیلی دلتنگ بودم، رفته بودم وسایل خیاطی ب م که دیدم یه گوش آبی بامزه اونجا تو قفسه نشسته و انگار داره بهم لبخند میزنه. جالب بود که روی تی اش نوشته بود: ok

اونقدر دوستش داشتم که برش داشتم و بهش گفتم: تو باید همیشه پیش من باشی تا یادم بیاری که هر مشکلی پیش بیاد، یه روزی اوکی میشه. 

و هنوز این گوش با منه. 

سالها می گذره و هنوز تنهام نذاشته و هر وقت هم می خوام بندازمش دور، دلم نمیاد. دوستش دارم. یه جور دلگرمی بهم میده ولی حالا بهم میگه: این نیز بگذرد!

بفرما با آقای اوکی آشنا بشید:


نوزده مهر بود که...

درخواست حذف این مطلب

سالهای درازی می گذرند اما امروز و ساعت هایش را دقیقه به دقیقه بیاد دارم... درست همین ساعت بود که دیگر آماده شده بودم. دوش گرفته و موهایم را سشوار کشیده بودم تا موقع دیدارمان مرتب باشم. یک لباس آبی کمرنگ ساده و راحت پوشیده بودم، طوری که تو همیشه دوست داشتی.

 هنوز چند دقیقه مانده بود که دنبالم بیاید... نکند دهانم بوی بد بدهد؟ وقت داشتم پس مسواک زدم. 

قبلآ هم با عشق آشنا بودم، آنهم دوبار! اما اینبار فرق داشت... واقعآ فرق داشت. تو با تمام مذکرهای دنیا برایم تفاوت داشتی. می دانستم. ایمان داشتم که بهترین عشق من و ماندنی ترین هستی.

می دانستم که زندگی مرا برای همیشه عوض می کنی، و کردی!

دم ات گرم و سرت خوش باد محبوب من.

مرد چشم قشنگم که هیچ شبیه چشم های تو را ندارد و هیچ قلبی به بزرگی قلب تو نیست.

دوستت دارم...

روزهای بارونی

درخواست حذف این مطلب

سالهاست بخاطر درد آرتوروز از روزهای بارونی دل خوشی ندارم. اما هفته ی پیش تا بحال تا تونستم خودمو سرگرم و کلی کار مثبت انجام دادم.

اول اینکه از رنگ ک نت های آشپزخونه بدم می اومد. دوازده سال هم صدام در نیومد و هی با اون کاغذ های پشت چسب دار روی درهاشو پوشوندم. ولی دورهاش رو نمی شد کاری کرد.

همسایه ای داریم به اسم دنیس که ماهی یه بار با هم میریم سینما. البته اگه خوبی که به سلیقه ی هر دومون جور باشه. بهم گفت که ک نت هاشو رنگ کرده. فکر چه کار سختی!!! 

گفت آسون نیست ولی به این سختی هم نیست.

خلاصه کنم که از رنگ بد کِرِم که صد سال پیش مُد بود و بهرحال ک نتای منهم قدیمی شده بودن، راحت شدم. همسایه ی دیگه مون نقاشی میکنه بهم گفت ششصد دلار می گیره و برام دو روزه رنگ میکنه. 

خودم با رنگ سفیدی که گرفتم رنگشون . دستگیره ها و حاشیه ی پایینی را هم خودم رنگ آکرلیک مشکی داشتم و نتیجه این شد:

اون سیب های بالا هم سبز بودن که با همون اکرلیک قرمز شدن. انار را از بازار تو سفر اخیرم یدم. بذارید ع دریچه را هم براتون بذارم که با دوتا از هدایا ی فرنگیس که کدو حلوایی بودن و همچنین دوتا قو هدیه ی فهیمه تزیین (دخترا رو داشتم):

اینم یکی از هدیه های نگین مهربونم که دوتا خوشه ی انگور قشنگ و شاداب بود. این ع مربوط به قبل از دکور و رنگ جدید آشپزخونه هست. من هر از چند ماهریا، تمام دکورهامو می شورم و جاهاشونو عوض می کنم. تنوع خوب و بی جیه:

اینم یکی از چندین هدایای مینوی عزیزم که همیشه رو میز کامپیوترمه:

دیروز هوای ابری خیلی بدی بود. قبل از اینکه مزدک سر کار بره ازش خواستم منو جلوی در مرکز ید پیاده کنه. چهارتا ن جدید لازم داشتم. دونه ای بیست تا شصت دلار بودند! 

یک متر و نیم  پارچه یدم نُه دلار و خودم چهارتا رو دوختم، کاری نداره واقعآ. فقط زیپ هاش مونده. حتی می خوام بجای زیپ، پایینشونو دست دوزی کنم. برام کاری نداره زیپ دوختن، فکر می کنم با دست دوزی مرتب تره و موقع شستنش فقط یه دقیقه باید بشکافم و بعد باز یه دقیقه بدوزمش. مدام که شسته نمیشن.

این پارچه طوسی ساده بود خودم از یه تکه پارچه ی براق که داشتم نوار ب و روش طرح دادم

لباس های زن های ن بالا مثل پایینی صورتی بود که با ماژیک قرمزشون ولی بهتر بود نمی چون رنگ خا تری و صورتی با هم ترکیب شیکی داره.

 

نوزده مهر

درخواست حذف این مطلب


روزی اضافه بر روزهای جهان

http://tajavozmamnoo. /

نوزده مهر بود که...

درخواست حذف این مطلب

سالهای درازی می گذرند اما امروز و ساعت هایش را دقیقه به دقیقه بیاد دارم... درست همین ساعت بود که دیگر آماده شده بودم. دوش گرفته و موهایم را سشوار کشیده بودم تا موقع دیدارمان مرتب باشم. یک لباس آبی کمرنگ ساده و راحت پوشیده بودم، طوری که تو همیشه دوست داشتی.

 هنوز چند دقیقه به قرارمان مانده بود... نکند دهانم بوی بد بدهد؟ وقت داشتم پس مسواک زدم. 

قبلآ هم با عشق آشنا بودم، آنهم دوبار! اما اینبار فرق داشت... واقعآ فرق داشت. تو با تمام مذکرهای دنیا برایم تفاوت داشتی. می دانستم. ایمان داشتم که بهترین عشق من و ماندنی ترین هستی.

می دانستم که زندگی مرا برای همیشه عوض می کنی، و کردی!

دم ات گرم و سرت خوش باد محبوب من.

مرد چشم قشنگم که هیچ شبیه چشم های تو را ندارد و هیچ قلبی به بزرگی قلب تو نیست.

دوستت دارم...

بهشت کوچک من

درخواست حذف این مطلب

امروز باز هم بنا به تشویق مسئول اجاره خونه مون و شیرین عزیز، می خوام در مسابقه شرکت کنم. کار یه رو باید تموم کنم که فکر کنم تا ظهر تموم بشه و بعد می خوام بشینم و ع ا رو بفرستم و فرم را پر کنم. 

اگه ببرم امسال جایزه ی بیشتری براش گذاشتند. دویست دلار!

فکر کنم شانس برای بردن را داشته باشم، فعلآ خودم با شماها کیفشو می کنیم. 

گلدونای گردی که به دیواره، یه روزی جای لامپ چراغ اتاقمون بود. وقتی بخاطر اتصالی مجبور شدم عوضشون کنم، حباب هاشو دور نریختم چون دوستشون داشتم. شدن گلدون! خیلی هم قشنگتر شدن.

این دو گلدون بزرگ  کاکتوس زیبا رو دو ساله دارم. ولی روز اول اندازه ی یه انگشت کوچولو بود که یکی از دوستام بهم داد. الآن دور این یکی پر از هموناست که هر کدوم یه ظرف این شکلی میشه. فقط صبوری می خواد و توجه بهشون... 

ع زیر مربوط به چند ماه پیشه:

                                

این گلدونای خال خالی، ظرف ماست هاییه که از خواربار فروشی می یم. وقتی خالی شدن، شستم و توشونو رنگ ارزونی یدم و رنگ .

 توضیحات رو برای ایده گرفتن شما نوشتم.

منبع: ناشناس

درخواست حذف این مطلب

محرم تمام شد.
به خانه هایتان بروید.
مهیا شوید برای همه انچه که بوده اید.
حسین را هم درون پستو هایتان پنهان کنید تا سال دیگر .
چون علم و کتل ونخل و زنجیرهایتان.
اکبر و اصغر و قاسم و عباس را هم!
عباس را نه!
به کارتان می اید.
برای قسم خوردنتان هنگام دروغ.
برای گاه خطر هایتان.
زمانی که می خواهید سر دیگری کلاه بگذارید وشاهدی می خواهید.
فردا صبح هم کرکره مغازه هایتان را بالا بدهید.
دربنگاهایتان را باز کنید و یک لایتان را چهار لا حساب کنید.
کلاه هایتان را آماده کنید برای اینکه دوباره تا ه سر مردم بگذارید.
آنچه را این روز ها ج نذریهایتان کردید.
ج شربت چای مرغ وبرنجتان
به یک باره جبران کنید.
بروید و حسین و دردهایش را به حال خود بگذارید.

اگر فر نبود

درخواست حذف این مطلب

چند سال پیش تصمیم گرفتم مدتی اینطور فکر کنم که: فردا هرگز نخواهد آمد! بعضی از شما از جمله نگین و مهربانو باید یادتون باشه، یه سری از پست هام با این عنوان نوشته می شد: 

!if tomorrow never come

چون شنیده بودم که ایده ی جدید و درست اینه که فکر کنی امروز آ ین روز زندگیته! اونوقت آدم بهترین کارهایی که دلش می خواد رو انجام میده و از اونروز لذت می بره. بعدش دیگه هر روز اون روز رو تکرار میکنه تا بشه خوشبخت ترین آدم روی زمین!!! 

در اونصورت آدم هر حرف قشنگ و مثبتی برای گفتن به ی داره میزنه، بخصوص گفتن: دوستت دارم... چقدر چشم های قشنگی داری... من اشتباه که... یا، تو زن بسیار زیبایی هستی، تو مرد مهربون و خوش تیپی هستی، منو ببخش برای... ووو 

یا هر خوراکی خوشمزه که دلت می خواد رو بدون ترس از بیماری و  چاق شدن می خوری. هر جا دلت می خواسته و جرئتشو نداشتی بری یا برای رفتن به اونجا پول ج نمی کردی و یا هزار کار دیگه رو انجام میدی و لذت می بری.

ولی این متُد کار نکرد...  اصلآ کار نکرد.

حتی باید بگم خیلی هم بد بود، چون وقت برای هیچکدومش نبود و سرخورده نشستم سر جام. انگار یه موش آزمایشگاهی شده بودم که باید با سرعت صد کیلومتر یا بیشتر در ساعت می دویدم و آ شب هم می دیدم فقط تونستم یکیشو انجام بدم که اونم در حد گفتن دوستت دارم بود. زود غلاف رو جا ن و فکر خب عیبی نداره، فردا... اما باز هم فردا نمی شد. کار پیش می اومد... باید دنبال یه تکه نون بود، خونه باید تمیز می شد، قبض برق عقب می افتاد اگه اونروز پرداخت نمی شد، بچه ات مریض بود و وقتی برای فکر برای تموم شدن روز آ زندگی نمی موند ووو

کلآ باید بگم تمام اون روز با ناامیدی گذشت... و همیشه عقیده دارم که انسان با امید زنده هست. اینکه آدم فکر کنه فردا میمیره، انگیزه ای بهش نمیده که حتی از سر جاش ت بخوره، چه خواسته بخواد لیست آرزوهاشو عملی کنه. پس این ذهنیت رو قویآ رد می کنم چون این نظریه نه تنها به زندگی آدم روح نمیده، بلکه ته مونده ی روح و جونشو هم می گیره.

ولی امروز یه تصمیم جدید گرفتم. می خوام یه لیست درست کنم از کارایی که دلم می خواد در دراز مدت انجام بدم و تا رسیدن به اونا، به کارای کوچیکم هم برسم.

اگه بخواین یه لیست از کارهایی که دلتون می خود تهیه کنید، چی دلتون می خواد؟

و سوال دوم اینکه، کاری بوده تو زندگیتون که از انجامش لذت بردید؟

من از دو کارم می تونم اسم ببرم: به مادرم شاید به اندازه موهای سرم گفته ام: دوستت دارم و عاشقانه بغلش کرده ام. به پسرم هم.

 و خدا شاهده که کچل نیستم! (خنده)

اگه دوست دارید بنویسید وگرنه فقط براتون آرزو می کنم بهشون برسید و موفق بشید.


بعد نوشت:

در مورد خودم سفر به دوجا هست که از نوجوانی رویام بوده که می خوام تا ی ال دیگه انجامشون بدم و تا اونموقع می خوام هفت کیلو وزن کم کرده باشم.


خود کشی

درخواست حذف این مطلب

زمانی فکر می که خودکشی خیلی قدرت می خواد. اینکه آدم با دست خودش زندگیشو تموم کنه و بدونه با درد زیادی (بخاطر وسیله ی خودکشی) خواهد مرد. اما باز هم ترجیح بده وضعی که توشه را تحمل نکنه و خودش تصمیم بگیره کِی بسه.

اما بعد فکر این تصمیم و عملی ش خیلی خودخواهی می خواد. اینکه اون شخص براش مهم نباشه بعد از رفتنش، دیگران چقدر زجر می کشند. بخصوص پدر و مادرش. خانواده و دوستاش و هر کی می شناختتش.

و حالا فکر می کنم، چقدر باید یه انسان مستآصل و به آ خط رسیده باشه که تصمیم به این وحشتناکی بگیره.

ب مزدک را پکر دیدم. گفت که دوست و همکلاسی قدیمیش دنی، دیروز خودکشی کرده و مرده. خیلی ناراحت شدم. پرسیدم چرا؟ چرا اینکار رو کرد؟ 

گفت نمی دونم. گاهی چت می کردیم از نخو دن گله داشت. دو سال بود نمی تونست بخوابه و خیلی داشت زجر می کشید. 

گفتم پیش متخصص رفته بود؟ یا لااقل به مادرش گفته بود؟

گفت نمی دونم علتش چی بوده یا اون علت رو به یا خانواده اش گفته یا نه، بمن که چیزی نگفت. ا هم فقط بهش قرص خواب می دادن و تآثیر نداشت. نمی تونست بخوابه...


بیشتر پای حرفای دل فرزندانمون بشینیم. بهشون نزدیکتر بشیم. نذاریم دیر بشه...

اگر فر نبود

درخواست حذف این مطلب

چند سال پیش تصمیم گرفتم مدتی اینطور فکر کنم که: فردا هرگز نخواهد آمد! بعضی از شما از جمله نگین و مهربانو باید یادتون باشه، یه سری از پست هام با این عنوان نوشته می شد: 

if tomorrow never come

چون شنیده بودم که ایده ی جدید و درست اینه که فکر کنی امروز آ ین روز زندگیته! اونوقت آدم بهترین کارهایی که دلش می خواد رو انجام میده و از اونروز لذت می بره و هر روز اون روز رو تکرار میکنه و دیگه میشه خوشبخت ترین آدم روی زمین!!! 

در اونصورت آدم هر حرف قشنگ و مثبتی برای گفتن به ی داره میزنه، بخصوص گفتن: دوستت دارم... چقدر چشم های قشنگی داری... من اشتباه که... یا، تو زن بسیار زیبایی هستی، تو مرد مهربون و خوش تیپی هستی، منو ببخش برای... ووو 

یا هر خوراکی خوشمزه که دلت می خواد رو بدون ترس از بیماری و  چاق شدن می خوری. هر جا دلت می خواسته و جرئتشو نداشتی یا برای رفتن به اونجا پول ج نمی کردی و یا هزار کار دیگه.

ولی این متد کار نکرد...  اصلآ کار نکرد.

حتی باید بگم خیلی هم بد بود، چون وقت برای هیچکدومش نبود و سرخورده نشستم سر جام. انگار یه موش آزمایشگاهی شده بودم که باید با سرعت صد کیلومتر یا بیشتر در ساعت می دویدم و آ شب هم می دیدم فقط تونستم یکیشو انجام بدم که اونم در حد گفتن دوستت دارم بود. زود غلاف رو جا ن و فکر خب عیبی نداره، فردا... اما باز هم فردا نمی شد. کار پیش می اومد... باید دنبال یه تکه نون بود، خونه باید تمیز می شد، قبض برق عقب می افتاد اگه اونروز پرداخت نمی شد، بچه ات مریض بود و وقتی برای فکر برای تموم شدن روز آ زندگی نمی موند ووو

کلآ باید بگم تمام اون روز با ناامیدی گذشت... و همیشه عقیده دارم که انسان با امید زنده هست. اینکه آدم فکر کنم فردا میمیره، انگیزه ای بهش نمیده که حتی از سر جاش ت بخوره، چه خواسته بخواد لیست آرزوهاشو عملی کنه. پس این ذهنیت رو قویآ رد می کنم چون این نظریه نه تنها به زندگی آدم روح نمیده، بلکه ته مونده ی روح و جونشو هم می گیره.

ولی امروز یه تصمیم جدید گرفتم. می خوام یه لیست درست کنم از کارایی که دلم می خواد در دراز مدت انجام بدم و تا رسیدن به اونا، به کارای کوچیکم هم برسم.

اگه بخواین یه لیست از کارهایی که دلتون می خود تهیه کنید، چی دلتون می خواد؟

اگه دوست دارید بنویسید وگرنه فقط براتون آرزو می کنم بهشون برسید و موفق بشید.



عشق یا دوست داشتن

درخواست حذف این مطلب

یادمه وقتی تین ایجر بودم جمله ای خوندم از علی شریعتی که اونموقع خیلی قبولش داشتیم. ولی من یکی بعد از اینکه حرف های همسرش را در موردش خوندم، تمام باورام فرو ریخت و فهمیدم ایشون هم فقط حرف می زده ولی عمل هیچی. (در مورد احترام به زن و همسر و...)، بگذریم، جمله این بود: 

دوست داشتن برتر از عشق است. و در کتاب توضیح داده بود که عشق غرق شدن اما دوست داشتن مثل شنا ه. (و ادامه داده بود بخاطر همین هم مدت عشق کوتاهه و میرا ولی دوست داشتن همیشگیه و پابرجا)

قبول دارم که بعضی عشق ها، ناسالم اند و بقول اوشون، غرق شدنی بیش نیست که همیشه هم به خفه شدن یک طرف منجر میشه.

مثل عشقی که من در شعر آ م ازش نوشتم، عشقی که اگر اون طرف مقابل نباشه، زندگی این طرف به انتهاش می رسه. اینو بدون اغراق میگم. یکیش خودم در مورد مزدک. 

تا بحال مطمئن بودم که اگر خدای نکرده، یه روز بلایی سر او بیاد، من بی معطلی خودکشی می کنم چون نمی خوام بدون او زنده باشم. بدون او هیچی برام نمی مونه، منظورم اینه که هیچ هدف، انگیزه یا کلآ دلیلی برای زندگی نخواهم داشت. 

می دونیم که خیلی مادرها زنده می مونن، عمری داغدارند و سوگ فرزند از دست رفته تو ذهن و قلبشونه و جاشو خالی می بینند اما بخاطر فرزند دیگری که دارند، تحمل می کنند و ادامه میدن. بعضی ها هم فرزند دیگه ای ندارند اما اونقدر قوی هستن که انگیزه پیدا می کنند یا زندگی را در مرگ فرزند یا از دست دادن عشق از نوع دیگه ی  زندگیشون رو متوقف نمی کنند. 

نوع عشقی که در شعر آ یم نوشتم و به مزدک دارم، یه عشق سالم نیست. نوشتمش چون می دونم اگر او نباشه، زندگی برام تموم شده. حتی به جایی رسیدم که شک ندارم اگه چیزی پیش بیاد، نیازی به خودکشی هم نیست. من خیلی خیلی زود دق می کنم و میمیرم.

اسمشو بی ی مطلق بذارید یا دیوانگی یا هر چی دوست دارید، ولی اینا رو بی تعارف نوشتم. 

فقط خواستم بدونید اگه شعرمو خوندید، بدونید که تمام عاشقانه هام برای پسرم هست و بخاطر همینم بعنوان شعر نمی نویسمشون. بعنوان فکت می نویسمشون. از دلم... ته تهش... 

امیدوارم و آرزو می کنم هیچ مادری شاهد مریضی و بدتر از اون رو برای فرزندش نباشه.

 قدردان سلامتی مزدک هستم خدا جون

شعر را با صدای خودم براتون ضبط ولی نتونستم تو وبلاگ بذارمش

یک گزارش کوتاه

درخواست حذف این مطلب

 با اطلاعاتی که دوست آناهیتا به من داد، از مینوی عزیز خواهش به اون شماره جدید زنگ بزنه و پرس و جو کنه و دیروز معلوم شد وسایلی که بوسیله ی مینوی عزیز به اسم خانم ف و دو تا بچه های خیالیش هدیه شده بود، به منزل خانم دیگه ای به نام هدیه ـ ن منتقل شده و ایشون با مقداری دیگه وسیله که به کمک دوستانشون جمع آوری ، اونا رو بین سه خانواده ی نیازمند تقسیم د که ازشون متشکریم.

 اما باز مشخصه که فاطمه ای وجود نداشته وگرنه وسایل قرار نبود به منزل ایشون برده بشه.

تجربه ی خیلی بدی بود و در عین حال خوب که در آینده بیشتر و بهتر چشممونو باز کنیم و مطمئن بشیم.

برقرار باشید.

سختی های زندگی

درخواست حذف این مطلب

وقتی از یه مرحله ی سخت زندگی می گذرم، به این نتیجه می رسم که ما آدم ها، قوی ترین موجودات روی زمینیم. 

بعضی از حالات و سختی های روحی که برامون پیش میاد، اونقدر فرسایشی هستن که گویی قراره تا آ عمر جای زخمش بمونه. ولی باز ازش رد می شیم. حلش می کنیم و یا حل نشده می گذاریم در کنارمون زندگی کنه... گاهی هم به دست فراموشی می سپاریم ش. دوباره دستا رو به زانو می زنیم و بلند میشیم و بازم ادامه میدیم. 

تنها بدی و بار منفی که نمیشه جلوشو گرفت، تغییر رفتار آدم با دیگرانه.با  نزدیکان بدتر و شدیدتر... و این عادلانه نیست.

هفته ی پیش می خواستم برای یه مدت طولانی باهاتون خداحافظی کنم و رابطه مو همه جا باهاتون قطع کنم. دلم یه سکوت طولانی در حد مطلق می خواست. دلم تنهایی می خواست و نمی خواست... افسردگی شدیدی که نفسمو بریده بود. یه مشکل بزرگ که انگار گره اش را توی گلوم و راه نفسم زده بودن، شب و روزمو یکی کرده بود... بگذریم...

رفتارم با شیرین گلم از همه بدتر بود. نصف مشکلمو گفتم و اصل را نه! حال زارمو گفتم، دلیلشو نه... چون با شناختی که ازش داشتم می دونستم محاله تا خودم بهش نگم، نمی پرسه. 

فقط کنارم می مونه تا کاری کنم. راهی پیدا کنم. از اون مرحله رد بشم و آروم بگیرم.

یا اگر خودم دلم خواست و بهش گفتم، با دقت به حرفام گوش کنه و اگه تونست راهنماییم کنه.

 با نوشتنشون، از اونهمه خودخواهیم پشیمون شدم و برگشتم که همه رو حذف کنم ولی نتونستم... خونده بوده شون و دیگه نمیشد حذفشون کرد.

منو ببخش شیرین جان

از اینکه یکی از بهترین دوستامی خوشحالم و بخودم می بالم. دوستت دارم


پ.ن:

آ ین پست شیرین در موردحرف مفت خوندنیه!

 اگه سر بزنید و ع یه بچه گربه فوق العاده خوشگل رو ببینید، دیگه به هیچ گربه ای نمی گید خوشگل، بخصوص چشماش 



شعر جدیدم

درخواست حذف این مطلب

شعر جدیدم بنام "دیوانه ی عاشق شهر"


سعی کنید همراه اولین آهنگ بدون کلام بخونیدش

http://sheroshoor1. /



عشق یا دوست داشتن

درخواست حذف این مطلب

یادمه وقتی تین ایجر بودم جمله ای خوندم از علی شریعتی که اونموقع خیلی قبولش داشتیم. ولی من یکی بعد از اینکه حرف های همسرش را در موردش خوندم، تمام باورام فرو ریخت و فهمیدم ایشون هم فقط حرف می زده ولی عمل هیچی. (در مورد احترام به زن و همسر و...)، بگذریم، جمله این بود: 

دوست داشتن برتر از عشق است. و در کتاب توضیح داده بود که عشق غرق شدن اما دوست داشتن مثل شنا ه. (و ادامه داده بود بخاطر همین هم مدت عشق کوتاهه و میرا ولی دوست داشتن همیشگیه و پابرجا)

قبول دارم که بعضی عشق ها، ناسالم اند و بقول اوشون، غرق شدنی بیش نیست که همیشه هم به خفه شدن یک طرف منجر میشه.

مثل عشقی که من در شعر آ م ازش نوشتم، عشقی که اگر اون طرف مقابل نباشه، زندگی این طرف به انتهاش می رسه. اینو بدون اغراق میگم. یکیش خودم در مورد مزدک. 

تا بحال مطمئن بودم که اگر خدای نکرده، یه روز بلایی سر او بیاد، من بی معطلی خودکشی می کنم چون نمی خوام بدون او زنده باشم. بدون او هیچی برام نمی مونه، منظورم اینه که هیچ هدف، انگیزه یا کلآ دلیلی برای زندگی نخواهم داشت. 

می دونیم که خیلی مادرها زنده می مونن، عمری داغدارند و سوگ فرزند از دست رفته تو ذهن و قلبشونه و جاشو خالی می بینند اما بخاطر فرزند دیگری که دارند، تحمل می کنند و ادامه میدن. بعضی ها هم فرزند دیگه ای ندارند اما اونقدر قوی هستن که انگیزه پیدا می کنند یا زندگی را در مرگ فرزند یا از دست دادن عشق از نوع دیگه ی  زندگیشون متوقف نمی کنند. 

نوع عشقی که در شعر آ یم نوشتم و به مزدک دارم، یه عشق سالم نیست. نوشتمش چون می دونم اگر او نباشه، زندگی برام تموم شده. حتی به جایی رسیدم که شک ندارم اگه چیزی پیش بیاد، نیازی به خودکشی هم نیست. من خیلی خیلی زود دق می کنم و میمیرم.

اسمشو بی ی مطلق بذارید یا دیوانگی یا هر چی دوست دارید، ولی اینا رو بی تعارف نوشتم. 

فقط خواستم بدونید اگه شعرمو خوندید، بدونید که تمام عاشقانه هام برای پسرم هست و بخاطر همینم بعنوان شعر نمی نویسمشون. بعنوان فکت می نویسمشون. از دلم... ته تهش... 

امیدوارم و آرزو می کنم هیچ مادری شاهد مریضی و بدتر از اون رو برای فرزندش نداشته باشه.

 قدردان سلامتی مزدک هستم خدا جون

شعر را با صدای خودم براتون ضبط ولی نتونستم تو وبلاگ بذارمش

یک گزارش کوتاه

درخواست حذف این مطلب

 با اطلاعاتی که دوست آناهیتا به من داد، از مینوی عزیز خواهش به اون شماره جدید زنگ بزنه و پرس و جو کنه و دیروز معلوم شد وسایلی که بوسیله ی مینوی عزیز به اسم خانم ف و دو تا بچه های خیالیش هدیه شده بود، به منزل خانم دیگه ای به نام هدیه ـ ن منتقل شده و ایشون با مقداری دیگه وسیله که به کمک دوستانشون جمع آوری ، اونا رو بین سه خانواده ی نیازمند تقسیم د که ازشون متشکریم.

 اما باز مشخصه که فاطمه ای وجود نداشته وگرنه وسایل قرار نبود به منزل ایشون برده بشه.


تجربه ی خیلی بدی بود و در عین حال خوب که در آینده بیشتر و بهتر چشممونو باز کنیم و مطمئن بشیم.

برقرار باشید