جواب به یک سوال

درخواست حذف این مطلب

عزیزی سوال فروش چرم و کیف و صنایع از پوست حیوانات در این دیار فروش موفقی می تونه داشته باشه یا نه؟

دوست گرامی از بد ی پرسیدید. چون بنده گیاهخوارم و با کشتن حیوانات حتی برای رفع گرسنگی انسان مخالفم، اطلاعی درینمورد ندارم .


چندین بار انی از جمله شما، خواستن برای جواب سوالشون با واتساپ و یا تلگرام تماس بگیرم. اجازه بدین همینجا در وبلاگ در خدمتتون باشم. هر سوالی در هر موردی، در مورد استرالیا اگر بدونم با کمال میل جواب میدم. 

 

حتی اگه وبلاگ ندارید تو قسمت نظرات بنویسید من در خدمتم.

موفق باشید.

کوچ آشیانه!

درخواست حذف این مطلب

چند روز بود باد های تندی می اومد. امروز صبح برای آبیاری اطراف ساختمون رفتم بیرون که دیدم باد یه لانه را انداخته پایین. اونهمه ظرافت در ساخت آشیانه واقعآ تحسین برانگیز بود... برش داشتم و روی بالاترین شاخه ای که دستم می رسید جا دادم و سعی جاشو سفت کنم تا دیگه نیافته ولی می دونستم برای اینکه پرنده به این آشیانه اطمینان کنه، خیلی پایینه.

وقتی آب دادن ها تموم شد داشتم بر می گشتم که دیدم باز افتاده. دیگه برش داشتم. انگار داشت می گفت: منو ببر!

بردم وسط دوتا پرنده ی سنگی هام قرارشون دادم و چندتا سنگ بیضی شکل گذاشتم روش که هم طبیعی بنظر بیاد هم سنگین بشه و نیافته. 


اما هر وقت کنارشم نمی تونم با دقت به اینهمه ظرافت در ساختنش خیره نشم. واقعآ زیبا و با سلیقه ساخته شده. دست پرنده ی سازنده درد نکنه واقعآ... یا بهتره بگم نوکش.

عصر هم داشتم برای شیرین عزیزم پیام می نوشتم دیدم کنار این گیاه پلاستیکی داره چیزی می روید که باوجود کوچکیش، قلبمو لرزوند. به شیرین هدیه اش که می دونم او هم مثل دوستای خوب و نزدیکم، حس و دل سبزی داره.

جالب نیست این روییدن؟!

چهار تا از این جای لامپ ها رو شش سال پیش از ایران آوردم ولی چون سیم هاش زود سوخت، مجبور شدم نو ب م ولی اینا رو دوست داشتم و نگه داشته بودم که بعد شون جای گل. منتهی بخاطر کوچکی جا، هر چی کاشتم توشون خشک می شدند و دوام نمی آوردن. منهم پلاستیکی یدم و جاگزین طبیعی . و حالا...

اینم از دریچه ی گرفتم ، درختی که اول بهار برگاش رنگ سرخه ولی بتدریج یا سبز میشن یا می ریزند!

بابانوئل از راه میرسه

درخواست حذف این مطلب

کریسمس در راهه و تمام ا با رنگ های سبز و زرد و قرمز تزئین شدن و من باز دلم برای یان کشورم میسوزه که نمی تونن هر جور دلشون خواست جشن بگیرند. البته خبر دارم که چند سالیه حتی غیر یان هم مغازه و دکوراشونو تزئین می کنند اما خب به وسعت جاهای دیگه نیست.

این رنگ های شاد دل آدم رو جوون و تازه میکنه. جنب و جوش مردم، خونه ت ی و یدن هدایا... حتی منهم هدیه می گیرم. از کی؟ از پسرم. امروز اینو برام ید بعنوان هدیه کریسمس.


فردا غروب قراره پشت بالکنی من، توی پارکینگ مهمان ها که محیط سبز و بزرگیه و من دو دست میز و صندلی به مرور گذاشم اونجا، یه جشن بگیریم. قرار شد هر خانواده یه ظرف غذا یا سالاد یا شیرینی بیاره و نوشابه یا آب. چون من گیاهخوارم دو ظرف بزرگ سالاد می برم، یه سری 24 تایی پیشدستی و چنگال و لیوان یه بار مصرف هم یدم. بهشون گفتم که رو میزی هم من میارم و یخ!

یکی از همسایه ها بخاطر من سبزیجات پخته میاره و بقیه غذاهای گوشتی. جالبه که همگی مادرهای مجردیم!!! بچه های پنج خانواده هستند و ماهایی که بچه هامون بزرگند نمیان. متآسفانه این مهمونی یه  نکته ی منفی داره. یه همسایه ی جدید داریم که خانمی با دختر هفده سالش هستن. روزای اول پسرش که حدودآ سی ساله هست مست می کرد و نصف شب پشت پنجره ی همسایه بغل دستی من شلوغ کرده بود و طفلی نتوسنته بود تا صبح بخوابه و صبح هم ل رفته بود سر کار. اعتراض و پسره دیگه اصلآ نمیاد ولی دنیس، همسایه ای که خیلی کنترلی و خشکه گفته این مادر و دختر نباید دعوت بشن! و من ناراحتم. فکر می کنم این مادر عذرخواهی کرده از تک تک ماها و گفته تکرار نمیشه و واقعآ تا بحال نشده. پس باید او هم دعوت بشه و بیاد. مگه کریسمس زمان مهربونی بیشتر و بخشش نیست؟ پس اینهمه سختگیری بابت چیه؟

باید امشب تا دیر وقت کار کنم و فردا از صبح زود تا با آرامش از ساعت پنج بتونم آماده ی مهمونی بشم. سعی می کنم از تزئینات کریسمسی هم براتون ع بذارم.

امروز موقع خیاطی فکر می می تونم اگه شما بخواید، چند پست بذارم و بهتون نشون بدم چطور می تونید بعضی از تعمیرات لباسی رو خودتون حتی بدون چرخ انجام بدین. توضیح همراه با ع . اگه خواستید بگید.

ببخشید من کمتر پیدامه ولی دسامبرها من هفت روز هفته و روزی ده تا پونزده ساعت کار می کنم و واقعآ وقت نمی کنم.


جواب به یک سوال

درخواست حذف این مطلب

عزیزی سوال فروش چرم و کیف و صنایع از پوست حیوانات در این دیار فروش موفقی می تونه داشته باشه یا نه؟

دوست گرامی از بد ی پرسیدید. چون بنده گیاهخوارم و با کشتن حیوانات حتی برای رفع گرسنگی انسان مخالفم، اطلاعی درینمورد ندارم .


چندین بار انی از جمله شما، خواستن برای جواب سوالشون با واتساپ و یا تلگرام تماس بگیرم. اجازه بدین همینجا در وبلاگ در خدمتتون باشم. هر سوالی در هر موردی، در مورد استرالیا اگر بدونم با کمال میل جواب میدم. 

 

حتی اگه وبلاگ ندارید تو قسمت نظرات بنویسید من در خدمتم.

موفق باشید


کوچ آشیانه!

درخواست حذف این مطلب

چند روز بود سیدنی باد های تندی می اومد. امروز صبح برای آبیاری اطراف ساختمون رفتم بیرون که دیدم باد یه لانه را انداخته پایین. اونهمه ظرافت در ساخت آشیانه واقعآ تحسین برانگیز بود... برش داشتم و روی بالاترین شاخه ای که دستم می رسید جا دادم و سعی جاشو سفت کنم تا دیگه نیافته ولی می دونستم برای اینکه پرنده به این آشیانه اطمینان کنه، خیلی پایینه.

وقتی آب دادن ها تموم شد داشتم بر می گشتم که دیدم باز افتاده. دیگه برش داشتم. انگار داشت می گفت: منو ببر!

بردم وسط دوتا پرنده ی سنگی هام قرارشون دادم و چندتا سنگ بیضی شکل گذاشتم روش که هم طبیعی بشه هم سنگین بشه و نیافته. 


اما هر وقت کنارشم نمی تونم با دقت به اینهمه ظرافت در ساختنش خیره نشم. واقعآ زیبا و با سلیقه ساخته شده. دست پرنده ی سازنده درد نکنه واقعآ... یا بهتره بگم نوکش.

عصر هم داشتم برای شیرین عزیزم پیام می نوشتم دیدم کنار این گیاه پلاستیکی داره چیزی می روید که باوجود کوچکیش، قلبمو لرزوند. به شیرین هدیه اش که می دونم او هم مثل دوستای خوب و نزدیکم، حس و دل سبزی داره.

جالب نیست این روییدن؟!

چهار تا از این جای لامپ ها رو شش سال پیش از ایران آوردم ولی چون سیم هاش زود سوخت، مجبور شدم نو ب م ولی اینا رو دوست داشتم و نگه داشته بودم که بعد شون جای گل. منتها بخاطر کوچکی جا، هر چی کاشتم توشون خشک می شدند و دوام نمی آوردن. منهم پلاستیکی یدم و جاگزین طبیعی . و حالا...

اینم از دریچه ی گرفتم ، درختی که اول بهار برگاش رنگ سرخه ولی بتدریج یا سبز میشن یا می ریزند!

جواب به یک سوال

درخواست حذف این مطلب

عزیزی سوال فروش چرم و کیف و صنایع از پوست حیوانات در این دیار فروش موفقی می تونه داشته باشه یا نه؟

دوست گرامی از بد ی پرسیدید. چون بنده گیاهخوارم و با کشتن حیوانات حتی برای رفع گرسنگی انسان مخالفم، اطلاعی درینمورد ندارم .


چندین بار انی از جمله شما، خواستن برای جواب سوالشون با واتساپ و تلگرام جوابشونو بدم. اجازه بدین همینجا در وبلاگ در خدمتتون باشم. هر سوالی در هر موردی، در مورد استرالیا اگر بدونم با کمال میل جواب میدم. 

موفق باشید


دیگه نمی تونم راحت بنویسم که:

درخواست حذف این مطلب

مرد و زنی جوان در شیراز با دختر چهار ساله شون بخاطر بیکار شدن از خونه شون بیرون انداخته شدن چون دیگه نداشتن اجاره بدن. مرد دیپلم و زن لیسانس و شاغل بودند. آپارتمان کوچکی رهن کرده و زندگی ساده ای داشتند، تا هفت ماه پیش که اول مرد و بعد همسر ایشون بیکار شدند.

اگر در شیراز و اطرافش ی را سراغ دارید که بتونن برای شش ماه به اونا اتاقی هدیه کنند و یا کاری سراغ دارید، بفکرشون باشید.

سعی کردیم پولی جمع کنیم تا بتونن جایی رو رهن کنند ولی فقط چهار میلیون (نه کامل) گردآوری شد که نگه داشتیم تا بشه کاری براشون کرد. اول در فکر رهن جایی هستیم.

متآسفانه دیگه ی اطمینان نمی کنه و یا خودش هم هزار گرفتاری مالی داره.

بهرحال فکر بنویسمش شاید فرجی بشه.

امروز صد دلار جایزه ی برنده شدن بالکنی را برام میارن چون بخاطر درد زانو نتونستم در مراسم شرکت کنم. اونو هم می فرستم به نیت اینکه شما هم یاری کنید.

بیایید یکبار دیگه اطمینان کنیم به قلبمون


نگین جان مرسی از کمکت

بچه داشتن

درخواست حذف این مطلب

دیگه درینمورد که باید بچه دار بشیم یا نه فکر نمی کنم. نه بخاطر اینکه اگر جواب منفی باشه ممکنه نسل انسان رو ملخ بخوره (چیز چندان خوبی هم نصیبش نمیشه) و نه بخاطر اینکه خودم یه پسر گل دارم و دیگران را غمم نیست.

خ ش اگه بعضیا راست بگن و زندگی دوباره ای داشته باشم، امیدوارم یه جوری یادم باشه که اگر باز تصمیم گرفتم مادر بشم، بچه ای رو به فرزندی قبول کنم و هر زحمت و محبتی برای مزدک تحمل یا ابراز داشتم را برای اونا هم تکرار کنم. چون بنظر من حامله شدن یه جور دیوانگی انسان هست و بس.

اینی که میگم هم بخاطر نُه ماه زجر و شکنجه ای که زن باید متحمل بشه (اگه عواقب نداشته باشه مث من یا خیلی بدتر از من) و هم بخاطر اینکه اینهمه بچه ی بی س رست یا بد س رست تو دنیا هست، خب چه فرق میکنه؟ بچه، بچه هست. نمیشه از تخم و ترکه ی "من" نباشه؟!

یه برادر ناتنی دارم که با پیشنهاد خوب همسرش یه نوزاد دو ماهه رو شش سال پیش به فرزندی گرفتن، هیچ کمبودی احساس ن و نمی کنن. عاشق بچه شون هستن و بهترین ها رو براش انجام میدن. 

در ضمن چرت و پرته که قدیمیا میگن: وقتی زن زایمان کنه، مثل گل می شکفه!!!

اگر به هر دلیلی زایمان نکردین، باورتون نشه. تمام بدن زن با زایمان داغون میشه. از بواسیر ساده بگیر تا میگرن، آسم، فشار خون بالا و ناراحتی های رحم و رگی و... هر کی به یه نوع.

خب حتمآ همه ی این دلایل رو می دونستید و دیگران هم می دونن اما بعضیا که اصلآ شرایطشو ندارن وقتی اصرار دارن حتمآ بزایند آدم به داشتن عقلشون شک میکنه. بخصوص اینجور آدما خیلی هم می زایند!!! ولو هیچی ندارن که به بچه بدن یا حتی سلامتیشو تآمین کنند. بعد بخصوص اگر ناقص یا مریض از آب دراومد، باز یکی دیگه و دوتا دیگه میارن که شاید اونا سالم از آب در بیان!!! والا ما داریم خدا رو هم شوکه می کنیم!

اینو ب تو تلویزیون نشون می داد. پدر و مادر این طفل، چهارتا بچه بدنیا آوردن. نه چیزی هست روش بشینن، نه از نظر غذایی تآمین هستن و نه آینده ای دارن که بخوان به اون بچه ها امیدشو بدن. پدر نادان جلوی بچه اش به خبرنگاره می گفت: فکر می کنم بمیره... کاش یه بچه سالم دنیا اومده بود... اصلآ بمیره بهتر هم هست چون از وقتی دنیا اومده نمی تونه حتی بایسته و مرضش هیچ درمانی هم نداره... باید چشمای معصوم پسرک رو می دیدید...

بنظرتون چند درصد از مردم دنیا رو باید عقیم کرد؟


یه قصه

درخواست حذف این مطلب

همین که آقاجان از دهان لق خواهر کوچکم شنید که من با فروختن گوشواره ام یک ساز یده ام، کمربندش را برداشت و توی حیاط دنبالم افتاد... که گیس بریده کدام عاقلی طلا را می دهد و  دادار دودور می د؟

ننه جان هم پشت آقام درآمد و همین طور که چنگ می انداخت به صورتش گفت:

به جای این غلطی که کردی می رفتی کلاس احکامی، صوتی، چیزی... نه این که مطرب بشوی که فردا توی محل اسمت بپیچد و هیچ احمقی در این خانه را نزند.

آقاجان که اهل این حرف ها نبود، تخس شد و گفت حالا لازم نیست همه و بانو مجلسی بشوند، جای این تکه چوب می رفتی کلاس خیاطی، که فردا بلد باشی جوراب شوهرت را بدوزی...

زورم که به آن ها نرسید زدم زیر گریه، دست آ هم یک سیلی از آقاجان خوردم و توی اتاق حبس شدم...

صبح فردا خواهر کوچکم آمد و گفت که ننه جان سازت را داد سمساری و عوضش آینه شمعدان ید، بیا ببین چقدر خوشگل است.. 

حالا سال ها از آن روزگار می گذرد...

ازدواج کرده ام و بلدم جوراب شوهرم را بدوزم...

از احکام هم حس سرم می شود...

 اهل و مسجد و جلسه هم شده ام ...

اما...

اما...

به آینه ام که نگاه می کنم دختری را می بینم که در دوردست ها ساز می زند.. .

  نسرین قنواتی

پ.ن:

منهم چون شیرین، خواندن این پست را به شما پیشنهاد می کنم.

اول شدم!

درخواست حذف این مطلب

الآن بهم خبر دادن که مسابقه ی زیباترین بالکنی سال رو بردم!


الآن گوشه ی سمت راست که خالیه و فقط یه پایه ی گرد هست، بازم گل گذاشتم و قشنگتر شده

یه علامت سوال دیگه!

درخواست حذف این مطلب

چرا ما ایرانیا وقتی اسهال، یبوست یا مثلآ بواسیر، سرطان پروستات یا داریم یا امثالهم... خج می کشیم اسمشو ببریم؟!!!

خب اونام مریضی اند. چیزی مثل سرما خوردگی، میگرن، آرتوروز و...

اسمشو نمی بریم و حرفشو نمی زنیم یا میگیم:

ببخشید، گلاب به روتون، معذرت می خوام... بی ادبی نباشه (!!!)،  اسهال گرفتم! یا در گوشی میگیم: بواسیر دارم!

چرا اینقدر عذرخواهی بخاطر اینکه مریض شدیم و داریم اذیت می شیم؟ هیچ اهانت یا صدمه ای هم به ی وارد نمی کنیم ولی صدبار برای گفتنش تقاضای بخشش داریم!

اینا رو نوشتم چون آقایی گفت خانمم کیسه صفراشو عمل کرده خونه استراحت میکنه.

 زنگ زدم میگم شنیدم کیسه صفراتو عمل کردی. می خنده میگه: نه بابا، سیست دهانه رحم داشتم!

خبر یا رویا؟

درخواست حذف این مطلب

از زن داداشم شنیدم دانشمندا دارن سعی می کنند تا راهی پیدا کنند که انسان بدون درد فیزیکی و خیلی طولانی زندگی کنه. وقتی میگم طولانی یعنی در حد هزار سال عمر!!!

فکر اینکه انسان بدون درد باشه، منو به بهشت بُرد. واقعآ شدنیه؟ کاش باشه. حتی اگه به دو نسل بعدتر از ما برسه عالیه. 

همیشه فکر می کنم انسان کم و بیش با هزار جور دردهای اجتماعی و روحی تحمل کنه، دیگه درد جسمیش چی بود؟ 

اما با عمر طولانی مشکل دارم. همیشه داشتم. شاید بشه گفت صد سال یه عمر طولانیه ولی هزااارسال؟... 

زن داداشم می گفت اصلآ هم طولانی نیست. آدم تا شصت / هفتاد سال درس خونده و کار کرده، بعدش باید اونقدر وقت داشته باشه که بره دنیا رو بگرده و از اوقات بعد از اون را لذت ببره. موسیقی و هنری که دوست داره را یاد بگیره یا هر کاری دوست داره.

گفتم درست میگی ولی در صورتیکه پول کافی داشته باشه و در ضمن هزار سال؟!... بنظرم تحمل امثال من اصلآ در اون حد نگنجه. 

گفت نه، اون قسمت طول عمر را اختیاری می کنند. هر ی هر وقت خواست، می تونه بگه: من دیگه لذتی از این زندگی نمی برم و می خوام بمیرم. بعد با یه آمپول اونو به مرگ می رسونن. 

حالا فکرشو ید اونی که می خواد هزار سال عمر کنه، مرگ چند هزارتا از عزیزاشو که مایل نیستن طولانی عمر کنن را باید ببینه!

گفتم پس بخاطر همین دارن سعی می کنن تا بفهمند کدوم سیاره ی دیگه ای برای انسان قابل س ته.

کندو، دخترگلشون گفت: یعنی اگه یه دفه یه تین ایجر بخاطر یه ناراحتی موقتی بدون فکر و ناعاقلانه بگه من می خوام بمیرم، می کشنش؟!!!

زن داداشم که گویا خیلی در موردش می دونست گفت نه، حتمآ یه حد داره. مثلآ میگن از پنجاه سالگی اختیار عمرتون با شماست.


دارم فکر می کنم آدم می تونه هزار سال چکارا ه که تکراری و خسته کننده نباشن؟ 

حضرت نوح گویا هزار سال زندگی کرده، پس ممکنه این حرف عملی بشه. 

یکی بود و ... یکی بود...

درخواست حذف این مطلب

دلم یه قصه می خواد.

یه قصه از تمام "بود" های خوب. از صفا و صداقت آدمای سالم و تندرست... شاد، مهربون.

 یه کوچه ی پر درخت...  آره حتمآ باید اون کوچه پر از درخت باشه! دو طرفش. ترجیحآ درخت های یاس و گل سرخ!

امروز رگبار قشنگی داره چمن ها و درختا رو سیراب میکنه. باد هم گاهی میاد کمک و کاش گلدونامو نش ن. تا تونستم از روی لبه ی دیوارک بالکنی آوردمشون پایین و کاکتوس ها رو آوردم زیر سقف... بذارید یه ع از بالکن زیر بارون براتون بذارم. 

و یه ع از کوچه مون با دیوارهایی از شمشاد واسه زری خانم:

رسم این دیار نیست دور خونه ها دیوارهای سنگی و آجری و میله هایی مثل زندان باشه تا حس کنی امنی. هرچند اتفاق هم کم نمی افته. منظورم کلی بود. البته این شمشادهاش خیلی بلند شده معمولآ نیم متر تا یک متر بلن ون بیشتر نیست.

عصرهای یکشنبه

درخواست حذف این مطلب

می دونید که وقتی تنهام، از عصر و غروب یکشنبه ها بیزارم. امروز تصمیم گرفتم سرمو طوری گرم کنم که وقت زود بگذره. اینه که با رنگ میز کامپیوترم گذشت. 

راضی ام.

این ع قبل از عمله:

و این بعد از عملیات، سیم آبی کلآ برداشته شد:

فکر کنم بیرونش یه کد دیگه لازم داره

تابلوی " " کار بسیار ظریف و قشنگ دختر مهربانوست که فقط با نقطه کار کرده

اضافه شده در بخاطر کامنت نگین عزیز:

شاید یه کابشن سرخ برای sam ب م چون دیگه دکور هام خیلی زیاد شدن. مجسمه ی بودا رو هم عوض که از اون ح تیرگی در بیاد.

نگین انگورهاتو روی میز می بینی؟ خیلی همه خوششون میاد بخصوص خودم.


خبر یا رویا؟

درخواست حذف این مطلب

از زن داداشم شنیدم دانشمندا دارن سعی می کنند تا راهی پیدا کنند که انسان بدون درد فیزیکی و طولانی زندگی کنه. وقتی میگم طولانی یعنی در حد هزار سال عمر!!!

فکر اینکه انسان بدون درد باشه، منو به بهشت برد. واقعآ شدنیه؟ کاش باشه. حتی اگه به دو نسل بعدتر از ما برسه عالیه. 

همیشه فکر می کنم انسان کم و بیش با هزار جور دردهای اجتماعی و روحی تحمل کنه، دیگه درد جسمیش چی بود؟ 

اما با عمر طولانی مشکل دارم. همیشه داشتم. شاید بشه گفت صد سال یه عمر طولانیه ولی هزااارسال؟... 

زن داداشم می گفت اصلآ هم طولانی نیست. آدم تا شصت سال درس خونده و کار میکنه، بعدش باید اونقدر وقت داشته باشه که بره دنیا رو بگرده و از اوقاتی که کار نمی کنه لذت ببره. موشسقی و هنری که دوست داره را یاد بگیره یا هر کاری دوست داره.

گفتم درست میگی ولی در صورتیکه پول کافی داشته باشه و در ضمن هزار سال؟!... بنظرم تحمل امثال من اصلآ در اون حد نگنجه. 

گفت نه، اون طول عمر را اختیاری می کنند. هر ی هر وقت خواست، می تونه بگه: من دیگه لذتی از این زندگی نمی برم و می خوام بمیرم. بعد با یه آمپول اونو به مرگ می رسونن. 

گفتم پس بخاطر همین دارن سعی می کنن تا بدونن کدوم سیاره ی دیگه ای برای انسان قابل س ته.

دخترگلشون گفت: یعنی اگه یه دفه یه تین ایجر بخاطر یه ناراحتی موقتی بدون فکر و ناعاقلانه بگه من می خوام بمیرم، می کشنش؟!!!

زن داداشم که گویا خیلی در موردش می دونست گفت نه، یه حد داره. مثلآ میگن از پنجاه سالگی اختیار عمرتون با شماست.


دارم فکر می کنم آدم می تونه هزار سال چکارا ه که تکراری و خسته کننده نباشن؟

حضرت ایوب گویا هزار سال زندگی کرده، پس ممکنه این حرف عملی بشه.

سلامی چو بوی یاس و گل سرخ

درخواست حذف این مطلب

از همگی ممنونم بابت ابراز خوشحالی و تبریکاتون.

راستش سه روز گند و پر از درد پیچیدگی زانوی م رو پشت سر گذاشتم و این خبر مث بچه ها خوشحالم کرد. بخصوص وقتی شما دوستای گلم و دوستای دیگه تبریک پشت تبریک گفتن و ابراز شادی ... محض همینم تمام پیام ها رو از واتساپم منتقل اینجا تا یادگار برام بمونن.

حالا نمی دونم وقتی صدام زدن جایزه ی بسیااار بزرگمو بهم بدن چی بگم؟... بنظرتون باید سخنرانی هم م؟ مث جایزه گرفتن اُسکار برم اون بالا و بگم اول از پدر و مادرم تشکر می کنم بخصوص مادرم که همیشه وسط باغچه و گل ها بود... یا از شوهر سابقم که همیشه فکر می کرد یدن گل یعنی پول دور ریختن و من از وقتی چمدان را بست و رفت، خودمو سیراب گل و گیاه ؟ بعدشم تشکر ویجه از پسرم که منو همیشه تشویق کرد که گل ب م و بکارم و... هرچند خ ش همیشه نبود و بندرت بود... پس چکار کنم؟

یه متن بگین تا دیکته کنم... می دونم نگین یه چیز خنده دار می نویسه... بنویس جانم!

اون ع بالایی  رو هم همین الآن از یکی از دخترام گرفتم که می تونید ازش الهام بگیرید... یکی دیگه هم برای اینکه دوستای خوبی هستین، از این بهتر؟

* گل های محبوب مادرم یاس و گل سرخ و مریم بود.

یه علامت سوال دیگه!

درخواست حذف این مطلب

چرا ما ایرانیا وقتی اسهال یا یبوست داریم یا مثلآ بواسیر، سرطان پروستات یا داریم یا... خج می کشیم اسمشو ببریم؟!!!

خب اونام مریضی اند. چیزی مثل سرما خوردگی، میگرن، آرتوروز و...

یا اسمشو نمی بریم و حرفشو نمی زنیم یا میگیم:

ببخشید، گلاب به روتون، معذرت می خوام... اسهال گرفتم!

خب چرا اینقدر عذرخواهی بخاطر اینکه مریض شدیم و داریم اذیت می شیم. هیچ صدمه ای هم به ی وارد نمی کنیم ولی صدبار برای گفتنش ببخشید ببخشید می کنیم!

گمشدن میان حروف

درخواست حذف این مطلب

هیچوقت نتونستم آدمایی که سعی می کنن از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنند رو درک کنم. بخصوص وقتی اوضاع بدتر میشه که طرف جملاتشو هی کش میده و طولانی تر میکنه. هی زور میزنه و هر چی واژه ی سخت بلده بکار می بره!

اونجاست که بجای اینکه طرف مقابل متوجه منظور گوینده بشه، سخنور گرامی برای ابراز موضوعی، ناموفق سرجاش می مونه.

ساده حرف بزنی نمیمیری بخدا. امتحان کن!

دیروز باید خونه ی ما بودید تا منظورمو بیشتر درک می کردین. 

سلامی چو بوی گل یاس و رُز

درخواست حذف این مطلب

از همگی ممنونم بابت ابراز خوشحالی و تبریکاتون.

راستش سه روز گند و پر از درد پیچیدگی زانوی م رو پشت سر گذاشتم و این خبر مث بچه ها خوشحالم کرد. بخصوص وقتی دوستای گلم تبریک پشت تبریک گفتن و ابراز شادی ... محض همینم تمام پیام ها رو از واتساپم منتقل اینجا تا یادگار برام بمونن.

حالا نمی دونم وقتی صدام زدن جایزه ی بسیااار بزرگمو بهم بدن چی بگم؟... بنظرتون باید سخنرانی هم م؟ مث جایزه گرفتن اُسکار برم اون بالا و بگم اول از پدر و مادرم تشکر می کنم بخصوص مادرم که همیشه وسط باغچه و گل ها بود... یا از شوهر سابقم که همیشه فکر می کرد یدن گل یعنی پول دور ریختن و من از وقتی چمدان را بست و رفت، خودمو سیراب گل و گیاه ؟ بعدشم تشکر ویجه از پسرم که منو همیشه تشویق کرد که گل ب م و بکارم و... هرچند خ ش همیشه نبود و بندرت بود... پس چکار کنم؟

یه متن بگین تا دیکته کنم... می دونم نگین یه چیز خنده دار می نویسه... بنویس جانم!

این ع تازه رو هم همین الآن از یکی از دخترام گرفتم که می تونید ازش الهام بگیرید... از این بهتر؟


یک روز ابری

درخواست حذف این مطلب

 کنار خیابان، زیر درخت های ردیف شده تا ته زمین، مردی با یک چتر خا تری زیر باران می رفت. نه به دریچه های باز و نیمه بسته نگاهی کرد و نه به تک و توک گُل های ریزی که در باغچه های باریک کنار خیابان سر برداشته بودند. حتا لبخند پسر بچه ای که توپ نو پلاستیکی سبز اش را در دست گرفته بود تا خاکی نشود را ندید! در عوض، مدام به ابرهای تیره ی خا تری نگاه می کرد و آه می کشید. دستش را به جیب فرو کرد و بسته ی سیگار را در آورد و یکی را با آتش آشتی داد. 

کودکی با چتر باز و چکمه های براق پلاستیکی قرمز، و پ ویی که تا زیر زانوهایش می رسید و باز هم قرمز بود، در کنارش حرکت می کرد.  

دخترک موهای فرفری و کوتاهی داشت که تا سر شانه هایش می رسید. از آن نوع موهایی که همیشه دستی را برای فرو رفتن در آنها طلب می کرد. نازی و نوازشی و یک خواب عمیق به دنبالش!

 باران، آرام آرام شروع به با کرد و دخترک چترش را بست! مرد تا غروب پیش رفت. دخترک نیز. 

هر جا که آب جمع شده بود، دخترک با شیطنت پاهایش را در آن می کوبید و با پخش شدن آب روی پاهای مرد، صدای خنده ی ک نه اش به هوا می رفت. سرش را بالا می برد و به مرد نگاه می کرد تا بداند چقدر توانسته او را از دنیای خالی اش بیرون بکشد، اما مرد بعد از یک لبخند کوتاه از کار او، به سیگارش پک می زد و سر در گریبان افکارش می شد.

آنقدر رفتند تا به آ باران و خیابان و دنیای مرد رسیدند. هر دو خیس بودند. مرد در کوچک ف ی و زنگ زده ی خانه ای را با فشاری درد آلود باز کرد و دخترک را راه داد و در را بست.

سیگار دیگری گیراند. دست دخترک را گرفت و او را به داخل اتاق تاریک و سردش دعوت کرد. دخترک بخاری را روشن کرد و نشست. اتاق و مرد کم کم گرم می شدند... مرد در کنار او نشست و سرش را روی شانه اش گذاشت. دخترک گذاشت تا او هر چه می خواهد آنجا بماند و او را ناز کرد. مرد بعد از سالها بیخو ، به خواب رفت و رویا دید.

زن وارد اتاق شد و نفهمید که چرا همه چیز و همه جای اتاق رنگ خا تر اند. همه چیز بجز دخترک! مرد چشمهایش را باز کرد و زن را دید... نگاهی به دخترک انداخت، برگردان او در چشمانش منع و به اشکی تبدیل شد و روی دخترک چکید. زن آرام صدایش کرد، مرد به سوی او رفت!

صدای باران از بیرون پنجره، موسیقی سکوت خانه شده بود و روح اتاق را پر می کرد. رنگ قرمز دخترک به تدریج آب می شد و روی زمین می ریخت، و کم کم از شکاف کف چوبی اتاق، به فاضلاب خیابان ملحق می شد.

اتاق دوباره سرد شد.سیگاری ناتمام، در زیرسیگاری دود می شد و به هوا می رفت. ه ی ریزی در کنج سقف اتاق، درون تار عنکبوتی گیر افتاده بود و تقلا می کرد...


5.6.2011

یه قصه

درخواست حذف این مطلب

همین که آقاجان از دهان لق خواهر کوچکم شنید که من با فروختن گوشواره ام یک ساز یده ام، کمربندش را برداشت و توی حیاط دنبالم افتاد... که گیس بریده کدام عاقلی طلا را می دهد و  دادار دودور می د؟

ننه جان هم پشت آقام درآمد و همین طور که چنگ می انداخت به صورتش گفت:

به جای این غلطی که کردی می رفتی کلاس احکامی، صوتی، چیزی... نه این که مطرب بشوی که فردا توی محل اسمت بپیچد و هیچ احمقی در این خانه را نزند.

آقاجان که اهل این حرف ها نبود، تخس شد و گفت حالا لازم نیست همه و بانو مجلسی بشوند، جای این تکه چوب می رفتی کلاس خیاطی، که فردا بلد باشی جوراب شوهرت را بدوزی...

زورم که به آن ها نرسید زدم زیر گریه، دست آ هم یک سیلی از آقاجان خوردم و توی اتاق حبس شدم...

صبح فردا خواهر کوچکم آمد و گفت که ننه جان سازت را داد سمساری و عوضش آینه شمعدان ید، بیا ببین چقدر خوشگل است.. 

حالا سال ها از آن روزگار می گذرد...

ازدواج کرده ام و بلدم جوراب شوهرم را بدوزم...

از احکام هم حس سرم می شود...

 اهل و مسجد و جلسه هم شده ام ...

اما...

اما...

به آینه ام که نگاه می کنم دختری را می بینم که در دوردست ها ساز می زند.. .

  نسرین قنواتی

اعتراف

درخواست حذف این مطلب

خیلی حس بدیه وقتی بعد از چند ساعت یا روز سراغ پستی میام و می بینم چقدر غمگین بودم و اونو به دیگران منتقل !

یا مثل پست قبلی خیلی عصبانی بودم و قضاوتی که جا نداشت. 

وقتی دوزاریم می افته دلم می خواد اون نوشته رو حذف کنم ولی می بینم بی احترامی میشه با نوشته های شما.

بهرحال سعی میکنم دیگه پیش نیاد. اگر هم اومد جای نظرات رو می بندم تا بتونم راحت حذفش کنم.

شاید فردا پروانه شدم!

درخواست حذف این مطلب

این آهنگ را امروز دوست عزیزی برام فرستاد و نمی دونست با روح و جانم چطور بازی شد... از دل و جان ساعتی آهنگ را تکرار و از دلتنگی گریستم ولی آرام نگرفتم...

یادها آمده  بودند و تمامی نداشتند... خاطره هایی که ای کاش نبودند.

دلم خواست در پیله ی خودم باشم. با او. با خواهرک گمشده ام. خواستم همچون پیله ی پروانه، امروز را در خودم باشم و در خود بتنم. شاید فردا همان روز کاملی باشد که تمام زندگیست. شاید...

کمک

درخواست حذف این مطلب

سلام و روزتون بخیر 

هممون کلی مورد می شناسیم واسه کمک ولی الان یک مورد هست که طرف خیلی آبروداره.

 خانمه فوق لیسانس زمین شناسی هست و شوهره دیپلم چندین ماهه بیکار شدن و با یه بچه ۴ ساله... ب داشته صاحبخونه وسایلشونو مینداخته تو کوچه، یک هفته براش مهلت گرفتیم.

 اگر ی میخواد واسه پول رهن خونه کمک کنه اگر ی براشون در شیراز کار سراغ داره و یا خونه ارزون یا به هر شکلی که بشه کمک کرد، لطفا یه پیام به من بده ممنون.

دیسیپلین

درخواست حذف این مطلب

دیروز سوار اتوبوس که شدم، موقع سلام متوجه شدم راننده یه خانم میانسال هست. تک صندلی سمت چپ راننده بهترین جا برای دیدن منظره های سر سبز را داره که نصیبم شد. 

چند ایستگاه که رد شدیم، یه پسر شونزده ـ هفده ساله سوار شد و در حالیکه لیوان کاغذی مک دونالد دستش بود، به راننده گفت: پول برای یدن بلیط ندارم، می شه تا "دیوای" مجانی سوار شم؟

راننده گفت نه! فورآ کیفمو باز و گفتم من می پردازم. زن محکم گفت: نه! او پول داشته ولی تصمیم گرفته بره مک دونالد ج کنه. بعد رو به پسر کرد، به چشماش خیره شد و پرسید:تو می دونستی برای رفتن به خونه به بلیط نیاز داری، مگه نه؟ 

دستم در هوا موند. از یک طرف حرفش منطقی بود و از طرفی دلم برای پسرک که نمی دونست چکار کنه می سوخت. فکر می خب طفلی  خیلی گرسنه بوده و خوب تصمیم نگرفته.

با تندی گفت: برو بشین ولی دفعه ی دیگه موقع ج بهتر تصمیم بگیر!

لبخندی بر لب و دلم نشست. هم او درسشو داده بود و هم پسر می تونست به خونه برسه.

چند ایستگاه بعد ی در ایستگاه منتظر اتوبوس نبود و ی هم دکمه را برای پیاده شدن فشار نداد. پس راننده که بخصوص سر پیچ های تند خیلی قشنگ و ماهرانه می پیچید، نگه نداشت. ده متر جلوتر چراغ ترافیک قرمز بود. اتوبوس را نگه داشت. ی محکم با سر یک کلید به در شیشه ای اتوبوس کوبید. من از جا پ چون ندیده بودم ی اونجاست اما راننده که گویا او رو دیده بود، حتی سرشو برنگردوند. پسرک موفرفری نوجوونی بود، باز محکم زد که یعنی: در را باز کن تا من سوار شم. ولی راننده جم هم نخورد!

منهم ع شو یواشکی گرفتم بهتون نشون بدم!!! البته چون صورتشو نمی بینید میذارم وگرنه بدون اجازه اینکار رو نمی .

لازم به توضیحه که یکیشون یکبار برای پیرزنی در را باز کرد اما به او گفت: وقتی اتوبوس از جلوی ایستگاه حرکت میکنه، راننده اجازه نداره دیگه در را تا ایستگاه بعدی باز کنه. برای هیچ   امن نیست.

حالا دیگه به این منظره ی زیبای کناری خیره بشیم تا من برسم به مقصد!                     

          

دلم برای رانندگی خیلی تنگ شده... خیلی