یک روز بارونی

درخواست حذف این مطلب

امروز تقویم را دوست ندارم، چون روز رفتن تو بود. روز بی خداحافظی رفتن تو شیرزن سالارم...

روزی که چشم های قشنگت برای همیشه بسته شد و دیگر هیچ نبود که برایم آن دعای مخصوص را د. دیگر ی نبود که او را به "دوستت دارم ننه" گفتن مهمانش کنم. مامان تپلی خودم. مادر سالارم... اشرف خوب من. اشرف مخلوقات هستی.

آن بازی که همیشه ترا به خنده می انداخت...

آن چادر سفید با نقش گشنیز سرمه ای. آن حلقه ی بسیار ظریف برلیان. آن لبخند کج مخصوص خودت و فقط خودت.

آن لوس شدن که فقط خاص زمانی بود که می خواستی خودت را برای بچه هایت لوس کنی و دستت برای همگی مان رو شده بود. دورت جمع می شدیم، می چل مت و آنقدر بوسه بارانت می کردیم که فریادت بلند می شد.

یادت بخیر نازنینم

یادت بخیر خوشگلترین تصویر دنیا

نگران چشمهای ترم نباش. امروز یک روز بارانی بود.روزی که تمام دلم را پر از ابر کرده بودند و ابرها هی می با د... هنوز هم کاریش نمی توانم م، می بینی چه بساطی است؟!


کاش نرفته بودی.

 دوستان،

لطفآ  برای پسرم انرژی مثبت بفرستید، فردا دو عمل جراحی با هم دارد و تا خدا نگرانش هستم.