مزدک ضربان قلبم، تمام لبخندام و تنها دلخوشی زندگیمه، اما...

درخواست حذف این مطلب

پدر و مادر شدن کار خنده داریه و همزمان  پر از گریه و درد و مشقت. پر از مسئولیت و اگه مادر احمقی مثل من باشی که تمام دلخوشی زندگیت بشه بچه ات. در حدی که اگه او یه روزی به هر دلیلی نباشه،  زندگیت تبدیل میشه به یه قاب خالی و بس!

هیچ بچه ای راحت بزرگ نمیشه، پس چرا تا سر از تخم در آوردیم به اولین چیزی که فکر می کنیم ازدواج و بچه است؟ چرا بجاش کار نکنیم و با پولی که بدست میاریم نریم دنیا رو ببینیم. جهانی اطرافمونه و ما فقط چسبیدیم به یه مشت رویاهای کوچک. 

می دونم سلیقه ها مختلفند. می دونم هدف ها فرق دارن. اما این برام سواله... چون تا یادمه فقط زجر دیدم و زجر. نه فقط خودمو میگم، اطرافیانم هم.

راستی چرا اینقدر تلاش و اصرار داریم برای مادر و پدر شدن؟!

که با دست خودمون، زندانی بسازیم برای تمام لحظات و روزایی که بدون دغدغه و رها می تونستیم تصمیم بگیریم با زندگیمون رفتار بهتری کنیم؟ که دری م چرا زندگی می کنیم، کجا هستیم و هر چه بتونیم از امکاناتمون استفاده کنیم؟ 

که از همون اول تعیین کنیم اون موجود بیگناه تا آ عمر بدون دخ ی در تصمیم اومدنش،  زبان و لهجه ی حرف زدنش، دیاری که درش رشد میکنه، دین اش، سنت هاش ووو زندگی کنه؟ تازه بعدشم تصمیم بگیریم چه درسی بخونه، چه شغلی داشته باشه و با کی زندگی کنه.

خودمونم از همون دوران بارداری تا آ عمر، از آرامش خالی بشیم؟

از خودمون دیوانه ای با زنجیر نامرئی می سازیم و بس.

دنیا که اومد نگران شل و سفت بودن مدفوعش باشیم، رنگ ادرارش، کی دندوناش در میان، کی می تونه غذای سفت بخوره. کی باید فقط سوپ و آش بخوره. کی راه می افته، کی حرف می زنه کی حرف نزنه...

وای خدای من، امشب چرا غذا نمی خوره!

چرا امروز میوه شو تموم نکرد!

آب به اندازه کافی خورده امروز؟

بذارم بره مهد کودک یا نه؟

کدوم مدرسه بره؟

دبیرستان؟

یا پسر  بگیره؟

نگیره؟

اینجا نره مریض بشه؟

اونجا نره بیهوشش کنن و معتادش کنند؟

یه دقیقه دیر اومد... وای شد دو دقیقه... یک  ساعت... 


بنظرم دیوانه هایی بیش نیستیم.