خورشید همیشه هست!

درخواست حذف این مطلب

چهارده ساعت پیش با بغضی پنهان از مزدک از خانه رفتم و تازه برگشتم. از وقتی بردنش اتاق عمل در خودم ش تم و زار زدم که چرا بجای من پسرم مریضه؟ اصلآ چرا مادرم؟ راستی که مادر و پدر شدن یه جور اسیر ذهن و روح و قلبه که ما با دست خودمون دچارش می شیم. مادر بودن سخته. بده. بخصوص وقتی که مادر تنها باشی.

هر دو عمل مزدک موفقیت آمیز برگزار شد فقط خیلی خونریزی داره که ش گفت از فردا کمتر و کمتر میشه. ولی باید یک هفته راه بینیش بسته باشه و با دهن نفس بکشه. فردا هم مرخص میشه.

ازتون ممنونم براش انرژی مثبت و دعا فرستادید. بخصوص شیرین جان که مثل کوه پشتم وایسادی تا احساس تنهایی نکنم. بهم قوت قلب دادی. انرژی دادی و یادم آوردی که: این نیز بگذرد، دل قوی دار!

هرگز این محبتتو فراموش نمی کنم.


وجود شما خورشیدی بود که پشت همون ابرها ایستاده بود و سرک می کشید. باید می دونستم دلگرمی که بهم دست داد، از انرژی همون خورشید بود. 

مهربانو خبر نداشت وگرنه شک ندارم او نیز کنارم می ایستاد.