بغض های ناتمام و یک آرزو

درخواست حذف این مطلب

بیشتر از سه سال است که وبلاگ مبارزه با آزار بچه ها را اداره می کنم. اکثر مطالب را از سایت های مختلف می گیرم و گاهی نوشته و دانسته هایی که از مطالعاتم دارم و یا تجربه کرده ام.

سال اول نیز جوانان گرایش خوبی پیدا د به ش تن سکوت و برایم از تجربه های تلخ و زندگی خودشان نوشتند که در خور تقدیر بود. تقدیر برای ش تن تابویی که یک عمر با آن دست به گریبان بودند و منیژه ی عزیز، روانکاو خوب ن تهران و یک برومند مرا برای جواب و کمک به این عزیزان کمک می د. 

خوشحال بودم که مکانی که درست کرده ام که مآمنی شده برای حرف های ناگفته ی عزیزانی که ضربات جبران ناپذیر روحی اذیتشان می کرد. اما در عین حال، با خواندن هر تجربه و داستان زندگی هر کدام از این مصدومان، بغضی دامن گیرم می شد و گاهی زندگی ام را فلج می کرد.

مثل خیلی از شما، گاهی با خواندن مطالب سایت های مختلف درینباره تا چند روز مریض می شوم، به معنی واقعی کلمه تمام روح و نبض زندگیم از دستم بیرون می رود و توان هیچ فکری بجز غصه خوردن ندارم. علامت سوال فاحشی که تمام روحم را در بر می گیرد و اشک ها هم تسلایی نیستند. کاری از دستشان بر نمی آید. یک کار بیهوده ی دیگر در برابر اینهمه بیماری روانی یا در بیشتر موارد، نامردمی و بی دلی بعضی از والدین یا دیگرانی که به بچه های بیگناه و بی خبر، دست درازی می کنند.

هنوز هم به همین کار کوچک ادامه می دهم چون می دانم اولین قدم برای از بردن این معضل، آگاهی دادن است و من از دانسته های علمی دیگران استفاده می کنم و تنها بعنوان یک رابط، در حدی که می توانم، نیم قدمی بر می دارم. 

این موضوع مربوط به کشور بخصوصی نیست و متآسفانه در تمام دنیا جریان دارد.فقط امیدوارم سال به سال، این جریان کمتر و کمتر شود.