سختی های زندگی

درخواست حذف این مطلب

وقتی از یه مرحله ی سخت زندگی می گذرم، به این نتیجه می رسم که ما آدم ها، قوی ترین موجودات روی زمینیم. 

بعضی از حالات و سختی های روحی که برامون پیش میاد، اونقدر فرسایشی هستن که گویی قراره تا آ عمر جای زخمش بمونه. ولی باز ازش رد می شیم. حلش می کنیم و یا حل نشده می گذاریم در کنارمون زندگی کنه... گاهی هم به دست فراموشی می سپاریم ش. دوباره دستا رو به زانو می زنیم و بلند میشیم و بازم ادامه میدیم. 

تنها بدی و بار منفی که نمیشه جلوشو گرفت، تغییر رفتار آدم با دیگرانه.با  نزدیکان بدتر و شدیدتر... و این عادلانه نیست.

هفته ی پیش می خواستم برای یه مدت طولانی باهاتون خداحافظی کنم و رابطه مو همه جا باهاتون قطع کنم. دلم یه سکوت طولانی در حد مطلق می خواست. دلم تنهایی می خواست و نمی خواست... افسردگی شدیدی که نفسمو بریده بود. یه مشکل بزرگ که انگار گره اش را توی گلوم و راه نفسم زده بودن، شب و روزمو یکی کرده بود... بگذریم...

رفتارم با شیرین گلم از همه بدتر بود. نصف مشکلمو گفتم و اصل را نه! حال زارمو گفتم، دلیلشو نه... چون با شناختی که ازش داشتم می دونستم محاله تا خودم بهش نگم، نمی پرسه. 

فقط کنارم می مونه تا کاری کنم. راهی پیدا کنم. از اون مرحله رد بشم و آروم بگیرم.

یا اگر خودم دلم خواست و بهش گفتم، با دقت به حرفام گوش کنه و اگه تونست راهنماییم کنه.

 با نوشتنشون، از اونهمه خودخواهیم پشیمون شدم و برگشتم که همه رو حذف کنم ولی نتونستم... خونده بوده شون و دیگه نمیشد حذفشون کرد.

منو ببخش شیرین جان

از اینکه یکی از بهترین دوستامی خوشحالم و بخودم می بالم. دوستت دارم


پ.ن:

آ ین پست شیرین در موردحرف مفت خوندنیه!

 اگه سر بزنید و ع یه بچه گربه فوق العاده خوشگل رو ببینید، دیگه به هیچ گربه ای نمی گید خوشگل، بخصوص چشماش